close
تبلیغات در اینترنت
سایت عاشقانه شش لاو

سایت عاشقانه 6لاو

ارتباط از طریق یاهو مسنجر
1
ابزار سایت عاشقانه 6لاو
1
جوکستان شش لاو

عضویت درخبرنامه

به سایت عاشقانه 6لاو خوش اومدید

سایت عاشقانه 6لاو
سایت عاشقانه 6لاو

آخرين ارسال هاي تالار گفتمان

داستان عاشقانه ميخوام بهش بگم
بازديد : 548

داستان عاشقانه ميخوام بهش بگم

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
به موهای مواج و زيبای اون خيره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به اين مساله نميکرد .
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و از من خداحافظی کرد

 

ادامه داستان در ادامه مطلب


موضوع: نوشته های عاشقانه,داستان های عاشقانه,
برچسب ها : ,,,,,,,,

داستان بسیار زیبا و خواندنی ” نهایت ابراز عشق ” حتما بخوانید
بازديد : 495

داستان عاشقانه  نهایت ابراز عشق

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟

برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.

در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند،

داستان کوتاهی تعریف کرد

 

ادامه داستان در ادامه مطلب


موضوع: داستان های زیبا,داستان های زیبای عاشقانه,
برچسب ها : ,,,,,,,,

داستان کوتاه زیبا و آموزنده خانوم خوشگله شماره بدم؟!
بازديد : 521

داستان کوتاه زیبا و آموزنده خانوم خوشگله شماره بدم؟!

خانوووووووم….شــماره بدم؟؟؟؟؟؟

خانوم خوشــــــگله برسونمت؟؟؟؟؟؟؟

خوشــــگله چن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟؟؟؟؟؟

این ها جملاتی بود که دخترک در طول مســیر خوابگاه تا دانشگاه می شنید!

بیچــاره اصـلا اهل این حرفـــــها نبود…این قضیه به شدت آزارش می داد

تا جایی که چند بار تصـــمیم گرفت بی خیــال درس و مــدرک شود


و به محـــل زندگیش بازگردد.


روزی به امامزاده ی نزدیک دانشگاه رفت…

شـاید می خواست گله کند از وضعیت آن شهر لعنتی….!

دخترک وارد حیاط امامزاده شد…خسته… انگار فقط آمده بود گریه کند…

دردش گفتنی نبود….!!!!

رفت و از روی آویز چادری برداشت و سر کرد…وارد حرم شدو کنار ضریح نشست.


زیر لب چیزی می گفت انگار!!! خدایا کمکم کن…


چند ساعت بعد،دختر که کنار ضریح خوابیده بود با صدای زنی بیدار شد…

خانوم!خانوم! پاشو سر راه نشستی! مردم می خوان زیارت کنن!!!

دخترک سراسیمه بلند شد و یادش افتاد که باید قبل از ساعت ۸ خود را به خوابگاه برساند…


به سرعت از آنجا خارج شد…وارد شــــهر شد…


امــــا…


اما انگار چیزی شده بود…دیگر کسی او را بد نگاه نمی کرد..!


انگار محترم شده بود… نگاه هوس آلودی تعـقــیبش نمی کرد!

احساس امنیت کرد…با خود گفت:مگه میشه انقد زود دعام مستجاب

شده باشه!!!! فکر کرد شاید اشتباه می کند!!! اما اینطور نبود!

یک لحظه به خود آمد…

دید چـــادر امامــزاده را سر جایش نگذاشته…!


موضوع: داستان های زیبا,
برچسب ها : ,,,,,,,,,,,,,,

داستان کوتاه چشمان مادر
بازديد : 481

داستان کوتاه چشمان مادر

چشم هایش عکس چشم عاشقانه

 

ﻣﺪﯾﺮ : ﭘﺴﺮ ﺷﻤﺎ ﺍﺧﺮﺍﺟﻪ !
ﭘﺪﺭ: ﺍﺧﻪ ﭼﺮﺍ؟ ﻣﻦ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﭘﺪﺭﺵ ﺣﻖ ﺩﺍﺭﻡ ﺩﻟﯿﻠﺶ ﺭﻭ ﺑﺪﻭﻧﻢ

ﻣﺪﯾﺮ : ﺷﺮﻡ ﺍﻭﺭﻩ ! ﺩﺭ ﻃﻮﻝ ﺩﻭﺭﻩ ﮐﺎﺭﯾﻢ ﻫﺮﮔﺰﺑﺎ ﭼﻨﯿﻦ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﻭﺑﻪ ﺭﻭ ﻧﺸﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﭘﺪﺭ: ﻣﺤﺾ ﺭﺿﺎﯼ

ادامه داستان  چشمان مادر در ادامه مطلب


موضوع: نوشته های عاشقانه,داستان های عاشقانه,
برچسب ها : ,,,,,,

داستان زیبا
بازديد : 412

 

 

رفتم نشستم کنارش گفتم :

برای چی نمیری گـُلات رو بفروشی ؟

گفت : بفروشم که چی ؟ 

ادامه داستان در ادامه مطلب

 


موضوع: نوشته های عاشقانه,جملات احساسی و عاشقانه,داستان های عاشقانه,
برچسب ها : ,,,,,
تمامی حقوق مطالب برای این سایت محفوظ میباشد و کپی برداری از قالب حرام بوده . قالب طراحی شده توسط: سایت عاشقانه 6لاو
جوک های جدید
عکس عاشقانه
قالب وبلاگ
فروشگاه اینترنتی دایان شاپ
محل تبلیغات شما